تبليغاتX
تعجب ممنوع ... !!

کلافه ام ...

.

.

واژه ها مثل کلاغ از ذهنم خارج میشن و ورق هامو تند تند سیاه میکنن !!

.

تمام بد شانسی های دنیا مثل یه چتر بالای سرم خیمه زدن و نمیذارن بارون روح خستمو نم دار کنه ..

.

 میخوان حسرت بارونو به دلم بذارن ... هه ه .. حسرت زجر کشیدنم و به دلشون میذارم ...!!

.

.

تا الان فرمون زندگیم دست چار تا باور شکستنی بود ...

.

اما از امروز خودم با دست خودم بقیه ی کلاف زندگیم و میبافم .

.

.

تموم لحظه های یاسی رنگم و زیر بارون تقدیم آسمون میکنم و داد میزنم : من خوشششششششششششبختم !!

.

من روی تمام بی وفایی های روزگارو کم میکنم و چوب های نفرتم رو لای چرخش میذارم تا دیگه سد راهم نشه ...

.

.

پ.ن : من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من … من خودم بودم و يك حس غريب كه به صد عشق و هوس مِِي ارزد !!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:0 توسط L!mo0 ShIriN |

سهم من از زندگی چیه ؟؟؟!!

.

.

اخمای ماما.. ؟؟ کنا یه های بابا.. ؟؟ دوستای به ظاهر با معرفتم ؟؟؟  نگاه هرزه ی عابرای خیابون یا

تیکه های بی سر و تهشون ؟؟؟

.

.

میخوام بدونم جای من بین این همه نقطه چین کجاس ؟؟؟

.

اصلا تو این خراب شده جایی واسه من هست ؟؟

اگه نیست پس اینجا چیکار میکنم ؟؟؟!!

.

.

یه عااالمه سوال بی جواب دارم ... یه عالمه فکر محال ...

.

کی باید جواب علامت سوالای منو بده ؟؟

.

شما وقتی هنوز راهی رو شروع نکردید نفس کم میارید چیکار میکنید ؟؟!!

.

من یه چتر لازم دارم ..!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ وقتی میگم دلم برات تنگ نمیشه .. یعنی برو یعنی دوست ندارم !!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 20:59 توسط L!mo0 ShIriN |

همه ی وجودش بوی گند نا امیدی میداد ... به مجدد شدن تو ثانیه های تکراری عادت کرده بود ... بدون امید به آینده فقط میرفت جلو .. دوست داشت تخت گاز بره ... بی خیال همه چی ... .

.

.

.

اما نمیتونست ...

دو تا چشم لعنتی پاهاشو زنجیر کرده بود .... نه عاشق نبود ...

یعنی خودش هم نمیدونست اسمشو چی بذاره ... با احساسش جنگ داشت ....

.

.

یه تضاد شدید بین احساساتش بود .....

.

مث مرگ و زندگی !!!

.

 پ.ن :من خودم هم هنوز تو کف این احساسم آخه چجوری ادامه بدم این مطلبو ...

تا بعد با یه خط خطیه دیگه ....

اینو ادامش نمیدم ...

.

.

.حس میکنم نبضم داره با هر شماره میزنه ... حس میکنم امشب یکی قلبم رو از جا میکنه !!!

.

............................

.

اما باورم نمیشه !!!!

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 16:5 توسط L!mo0 ShIriN |

با چشمای پر از سوالش به پنجره چشم روخته بود ... هیچ کس اون موقع صبح تو کوچه نبود جز یه جوون شیدا که یه لباس آبی و یه شلوار جین تنش بود ... تکیشو به چراغ برق داده بود و انتظار معشوقش رو میکشید ... که مثل همیشه بیاد پشت پنجره و با نگاهش دل دیوونه ی جوون و آتیش بزنه ...

.

.

.

جوون دل باخته ی ما با گذشت هر ثانیه پریشون تر میشد ... کم کم داشت نا امید میشد که بالاخره معشوقشو کنار پنجره دید ...

.

.

.

با نگرانی بهش نگاه کرد و بی اختیار داد کشید ::

-هیچ معلوم هست کجا بودی ؟؟

-آخه من که مردم دختره خوب !!

دختر با همون شیطنت همیشگی خندید و با یه چشمک هوش از سر شاهزادش برد ...

.

پنجره رو باز کرد و با صدای آروم گفت ::

-علیک سلام شاهزاده!!!

-یکم آروم تر همه رو بیدار کردی ... یه نگاه یه ساعتت بنداز !! خوب چرا ماتت برده نمیخوای جواب سلامم رو بدی ...!!

.

.

پسر با لبخند سرشو تکون داد و گفت :

- خوب علیک سلام ...

-ملکه ی من بالاخره میای پایین یا نه ؟؟ مثلا قرار بود امروز بریم بیرون ...

.

.

دختره چشماش برق زد و گفت : صبر کن من موهامو میندازم پایین تو ازش بگیر بیا بالا ...

.

پسره که دیگه تحمل نداشت به دورو بر نگاه کرد و گفت : نازی جانِ حمید اذیت نکم ... بیا پایین دیگه ...

.

.

نازی اخماشو کرد تو هم و با ناز گفت : حمید خان شما لطف کن اسبتو ببند به یه درخت و بفرما بالا از مامانم اجازه بگیر ...

.

حمید اخم معشوقشو با خنده ای کوتاه جواب داد و گفت : من که بلد نیستم از دیوار بیام بالا ... میشه در رو باز کنید ملکه ی بد اخلاق من ؟؟؟

.

.

نازی که تازه یادش افتاده بود حمید خیلی وقته پشت دره ... با لپای قرمز گفت : بیا بالا ... تا تو از مامانم اجازه بگیری منم حاضر میشم ...

.

.

بالاخره شاهزاده ی دیوونه ی ما وارد قصر ملکه اش شد و رفت تا رضایت مادر ملکه اش رو بگیره !!!.

.

.

.

.

همه چی داشت خیلی قشنگ و رومانتیک پیش میرفت که خورشید خانوم شروع به خود نمایی کرد و نذاشت حمید خانِ عاشقِ ما بقیه ی خوابشو ببینه ....

.

.

حمید یه روز دیگه رو با رویای ملکه ی مهربونش شروع کرد ... به امید اینکه شب که چشماشو رو هم گذاشت حتما بره سراغ مامانِ نازی و تا خورشید خانوم سر نرسیده اجازه ی نازی رو ازش بگیره !!!

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:20 توسط L!mo0 ShIriN |

همیشه لازم نیست آدم چیزی بنویسه تا خالی بشه ... بعضی وقتا باید سکوت کنیم ...

.

.

.

منم سکوت کردم ... خیلی وقته که سکوت کردم ....

.

ولی تو از سکوتم .. از سادگیم .. از اینکه چشم بسته دوست داشتم سوء استفاده کردی ...

.

بد جوری احساساتم رو به بازی گرفتی قشنگم ... من همه ی وجودم رو با عشق در اختیارت گذاشته بودم اما تو با عروسکت منو اشتباه گرفتی ... .

.

.

تو منو تنها گذاشته بودی و داد میزدی که تنهات نمیذارم ..

.

.

میدیدم که داری میری ولی چشمام و میبستم  ... فقط به احترام عشقی که دو سال به پات ریختم ...

.

.

ای کاش این دو روز رو هم مث دو سالی که گذشت فیلم بازی میکردی و میذاشتی با خیال خودم این رویارو تمومش کنم ... ای کاش بازم میتونستم چشمامو ببندم و نبینم داری چه بلایی سر دلم میاری ... ای کاش منو که اینجوری دیوونت شده بودم و ...... ای کاش ....

.

.

.

اما حالا دیگه فاییده ای نداره .. ایندفه چشمام راز داری نکردن ... .

..

.

.

دلم سکوت نکرد .... فقط لبام خشک شده بودن... البته دیگه لازم نیست به خودت بگیری ... حتما تشنه بودم ...

.

.

حتما

..

.

حتما دیوونه شدم که هنوز ته دلم میگم شاید چشمام اشتباه دیده ... صبر کن ...

.

.

.

.

آخه مهربونم تو که دلت جای دیگه بود ... آخه چرا ؟؟؟

..

.

.

چرا اینجوری قصه رو تمومش کردی ... چرا مجبورم کردی بازم ندید بگیرم ... میدونم که فهمیدی ... آره وقتی برگشتی نگاهمون تو هم گره خورده بود ... سکوت کرده بودم ولی داشتم میسوختم ... خاکستر شدم و اینبار تو ندید گرفتی ..

.

.

فک میکردم بار اوله که ندید گرفتیم ... ولی مث اینکه بازم خیلی ساده بهت نگاه کردم ... تو دو ساله داری منو ندید میگیری ...

.

.

خوب مهربون بذار ساده بهت بگم خیلی نامردی ...

.

.

.

اخم نکن بالاخره باید این سکوت رو میشکوندم .. بالاخره باید بهت میفهموندم که چشمای من هم میبینه .. گوشام هم خیلی چیزا شنیده ... ولی من رو همشون یه خط قرمز کشیدم ... هر کی میخواست تورو واسم بیان کنه خط خطیش میکردم .... همه میشناختنت جز من ... من فقط میگفتم که دوسش دارم .... آره مهربونم من خیلی ساده دیده بودمت .. نمیدونستم تو عروسک گردان ماهری هستی ... شاید هم ... میدونستم ولی نمیخواستم باور کنم ... آخه نامرررررررررد دوست داشتم به خدااااا ....

.

.

خوب منو بیخیال ...

.

.

تو رو هم بخوام نخوام باید بی خیال شم ...

.

.

یادته بهت گفتم خوابتو دیدم ؟؟؟ گفتم تو خواب گریه میکردی و من فقط نگات میکردم ... تو خندیدی و   گفتی حانی خیلی خلی ... آره خل بودم که تو رو تو دلم راه دادم عزیزم ... نمیدونستم مهمون دلم به هوای دیدن من نیومده ...  ........

.

.

وقتایی که ناراحت بودی و میومدی پیشم که حرف بزنیم انقد بهم فشار میومد که اگه یه ذره چشماتو باز میکردی میدیدی خیس عرق شدم.. البته الان که بیشتر فک میکنم میبینم که تو فقط وقتایی که ناراحت بودی میومدی پیشم .

.

.

ای وای ... مهربونم فردا باید از هم جدا شیم ... چی باید بهت بگم ؟؟؟ چجوری نگات کنم ؟؟؟ وای نکنه نتونم جلوی خودم و بگیرم و بفهمی دلم از دستت شکسته ... نه نه ... اگه دیدی چشمام بارونی شدن هوای دلم ابری شد و .. دستام لرزید... فقط واسه اینه که قراره جدا بشیم ....

..

.

.

خیلی درد داره ... میدونم که باید جدا شیم و کاری نمیتونم بکنم ...

.

میدونم که بازیم دادی .

.

.

.

.

.

ولی خودم نمیخوام کاری بکنم ... چون یه روزی دوست داشتم ....

.

.

.

.

چشمام دیوونه شدن مهربون ... ادامه نمیدم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:14 توسط L!mo0 ShIriN |

هر چی فکر کردم ندونصطم در چه باره بنویثم

راصتی که دیروز طولدم بود .. زود باشین طبریک بگین  کادو هاتون و حم برفصتین ناکجا آباد .. روش بنویسید برسد به دسط لیمو شیرین  فخط توره خدا زیاد شرمندم نکنید  در هد وسعتتون کادو برفصتین  آحان راصتیشم  با مایییییده عاشتی کردییییم ... بزن برخصی بود .. حطا نحوی حم فهمیدش بودش  مرضیه یادش رفطه بود طولدمه منم اندوحم گین شدش  ضنگ ترفیح اومدش پیشم کلی ناراهن بوت که یادش رفطه  منم اصنش باهاش صحبت نکردم  ولی دلم سوخطش آخه طازه با عمو موری به هم زده بودن  اینقده ناراهن بود که نگووو  موری نظاشته بود صه روز از دوابشون بزگره .. رفته بود با یکیه دیگه ره ره ره بره  اون وخت مرضیه بگه واسه اون بی غراره ؟

خلاثه که هم خوب بود هم بد ..  همه ی مدرصه میدونصطن طولد لیمو شیرینه الانم مرجان هی دارح بولوطوس میده .. هی میگم ۰۲۱ بضن حی نمیفحمه .. فحمش کمه

خوب دیگه  میدونم دلطون واسم اینقضه شده بوتش  ... ایشالا دحفه ی بهت با یه داستانه آبدار میام به این صوی تجلی

من میرم ولی باز تو بدون

فداتون

بابای

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:51 توسط L!mo0 ShIriN |

بازم تصمیم دارم بنویسم . اما تو حق نداری بخونی . چون دیگه نمیخوام واست بنویسم ... دور و برت رو نیگا نکن منظورم خود تو هستی ..

.

.

 میخوام همه ی خاطراتم رو پاک کنم .. به جز چند خطی, که اون چند خط هم تو نیستی..

 .. امروز .. الان .. تو همین لحظه محکوم به حبس ابد تو گذشته ی من هستی .. ای کاش میتونستم گذشته رو هم پاک کنم...

.

.

.

 .... حتی بهت اجازه نمیدم واسه خودت وکیل بگیری .. حق اعتراض کردنم نداری .. این دفعه قاضی خودم هستم و شاکی هم خودم .. دادگاه به نفع منه .. پس هیچ شانسی نداری ... به احترام چند خط باقی مونده اجازه داری آخرین حرفاتم بزنی ....

.

.

نه..نه ... صبر کن ... بذار بیشتر فکر کنم ..

.

.

 .... نوچ ....

.

.

حتی واسه لحظه ی آخر هم دلم نمیخواد صداتو بشنوم ..

.

.

هیس!!! نظم دادگاه رو رعایت کنید ...

.

.

.

.

میبینی چه دادگاه قشنگی دارم ؟؟ اول محکوم میکنیم بعد جرم رو تعیین میکنیم ...

.

اون صندلیی که الان روش نشستی و با پرویی زل زدی تو چشمای من همون صندلیی هست که یه روزی روش نشسته بودی و به من میگفتی که دیگه اجازه ندارم مال خودم باشم ...  .. از همون موقع که گفتی میخوام مال من باشی فهمیدم تو زندگیت فقط (من) واست مهمه و فقط خواسته های خودت و میبینی ...

.

.

حالا رو همون صندلی نشستی و به خواست (من) محکوم به حبس ابد شدی ...

.

.

خیلی خوبه آدم فقط خودشو ببینه مگه نه ؟؟ تازه میفهمم وقتی خواسته های خودتو به اسم دوس داشتن به من تحمیل میکردی چه حالی داشتی ... خییلی قشنگه !!!!

.

.

.

بدون اینکه نظرتو ازت بپرسم و بهت اجازه ی انتخاب بدم تصمیم میگیرم !!

.

.

.

.

از خورد شدنت لذت نمیبرم .. نه... من مثل تو خود خواه نیستم ... دلم میخواد بفهمی که فقط خواسته های خودت مهم نیستن ..

.

.

برو بیشتر فک کن ... به اندازه ی تموم گذشته ی من فرصت داری

.

.

.

جای خدا را تنگ می کنی . . . بر نگرد!!! ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:28 توسط L!mo0 ShIriN |

انگار پشت یه عالمه دیوار ایستاده بود و واسم دست تکون میداد .. دلم میخواست فریاد بزنم و بگم: تنهاااام نذااااااار ... اما یه چیزی ته وجودم نمیذاشت

... حتی گریه هم نمیکردم .. فقط نگاش میکردم ... اون به این اخلاقم عادت داشت .. بازم همون لبخند مهربونش و تحویلم داد .. با صدای بلند فریاد زد حانی دوست دارررررررررررررررم ... دلم میخواست گریه کنم .. دوس داشتم بلند تر از اون فریاد بزنم: من بیشتر .. اما بازم همون احساس لعنتی نذاشت حرفمو بزنم .. مثل یه تیکه سنگ شده بودم .. اون رفت و رفت و رفت ...

من هنوز همونجا وایساده بودم و به جای پاش خیره شده بودم .. آخه چرانتونستم حرفمو بهش بزنم .. چرا وقتی اومد پیشم و دستامو گرفت تا خدافظی کنه بهش نگفتم دیوونشم ؟؟؟ چرا وقتی با هم دعوامون میشد و منم تقصیر کار بودم .. اون میومد که معذرت خواهی کنه بهش نگفتم منم بی تقصیر نبودم .. چرااااااااااااااااااااا؟؟؟ همیشه دوسش داشتم اما وقتی میدیدمش .. وقتی بهم میگفت که دوسم داره بدون هیچ احساسی نگاش میکردم و میرفتم .. آخه اگه میگفتم منم دوسش دارم , پس غرورم و چیکارش میکردم ؟؟؟ آره غرورم ... همون احساسی که هیچ وقت اجازه نداد برم جلو و در گوشش بگم  عاششششقتم ...

.

.

.

هه حانی دیوونه شدیا !!! وقتی آدم عاشق باشه که دیگه غرور نداره دختر..

.

.

اما اون خودش بهم گفت که : همین غرورت منو دیوونه کرده خانومی!!!

... صداش تو گوشم میپیچید ...

.

حالا اون با همه ی مهربونیاش منو شرمنده ی خودش کرده بود ..

.

.

دلم میخواست دوباره برگرده و بهم بگه دوسم داره .. منم فریاد بکشم بگم :دیوونه عاشششقتممممم ...

.

.

ولی اگه دوباره برگرده و دوباره غرورم نذاره حرفم و بزنم چی ؟؟ اگه دوباره جلوی  اون همه مهربونی شرمندش بشم چی ؟؟

وای اگر دوباره با اون چشمای مهربونش بهم چشمک بزنه و من بی توجه از اون همه احساس اونو ندید بگیرم چی ؟؟؟

.

.

نه اینجوری نمیشه .. من باید این غرورم و  یه کاریش بکنم !!! اما چیکار ؟؟

آهان باید بذارم تو گذشته بمونه .. ندید میگیرمش و حرفم و میزنم ..

.

.

چشمامو بستم و با خودم عهد بستم انقد برم تا پیداش کنم ..

.

.

یه احساس تازه یی تو دلم داشتم که تا حالا تجربش نکرده بودم .. خیلی قشنگ بود .. انگار.. چه جوری بگم ؟؟ انگار یه عمره عاشقم !!!!

.

.

.

.

روی جدول گوشه خیابون نشسته بود و به من نگاه میکرد ... منم نگاش میکردم .. اما ایندفه با عشق نگاهش میکردم .. خبری از غرور نبود من بودم و عشق و اون ... رفتم کنارش نشستم .. اشک  پهنای صورتمو گرفته بود بود .. بلند شد و روبه روی من نشست .. با دستاش اشکامو پاک کرد و گفت : حانی دوستت دارم .. واااااااااااای ..  منم دوست دارررررررررررم ...

.

.

حرفم و زدم .. بالاخره حرفم و زدم .. حالا دیگه هر دو تاییمون داشتیم اشک میریختیم ... حانی پس غرور قشنگت کجاس ؟؟ ... تو گذشته ....

.

.

مانی ؟

.

.

جانم ؟؟

.

دوست دارم .. دوست دارم .. دوست دارم

.

چشماشو بسته بود و اشک میریخت .. حانی ؟؟ .. بله ؟

.

میمیرم برات

.

.

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:26 توسط L!mo0 ShIriN |

دلش میخواست یه ذره از  فضای گرفته ی اتاقش در بیاد ..  یه اتاق شیش هفت متری .. با یه پنجره ی کوچولو .. که با پرده چشمای پنجره اش رو بسته بود .. اتاقش با نور آبی تیره تزیین شده بود .. تقریبا به هم ریخته بود .. مثل خودش آشفته .. حوصله نداشت .. دلش میخواست مثل همیشه در اتاقش و ببنده با چراغ خاموش و نور مونیتور شروع به نوشتن کنه .. یه آهنگ خسته کننده و دلگیر رو play کرد .. پاهاشو انداخت رو میز .. هدفون رو با صدای آروم گذاشت تو گوشش و شروع به نوشتن کرد .. از همه چی و همه جا مینوشت .. فضای همه ی نوشته هاش بارونی بود .. انقد تو خودش زندگی کرده بود و احساس هاشو کشته بود که یه آدم بد اخلاق و گرفته شده بود .. یه جورایی دیوونه شده بود .. ولی هنوز هم مثل اولا بلکه هم بیشتر از گذشته احساساتی بود .. حتی با خیال داستان هاش هم گریه میکرد ..

.

.

.

بوی بارون مستش کرده بود .. صدای هدفونش رو بیشتر کرد و شروع کرد به نوشتن ادامه ی داستانش :

.

.

چترش و به دیوار تکیه داد و زیر بارون به راه افتاد .. خوبیه بارون این بود که کسی راز چشمای درشت و روشنش رو نمیفهمید .. تند و تند سیگار روشن میکرد .. اون موقع شب هیچ کسی توی خیابونا نبود .. فقط یه پسر خسته .. با قامت کشیده که یه شلوار جین لوله تفنگی و یه بولوز آستین کوتاه سبز به تن داشت .. با سیگاری که دودش بهش آرامش میداد تو خیابون قدم میزد ..

.

.

راه میرفت و به زمین و زمان فحش میداد ..

.

.

آخه یکی نیس بهش من اگه دوست نداشتم واسه چی به خاطرت این همه با افشین و بابا اینا دعوا کردم ؟؟ .. حالا که این همه من و بازی داده اومده بم میگه ازت خسته شدم . تو هم که منو دوس نداری .. بیا همه چیو تمومش کنیم و به زندگیمون برسیم .. احمق دیوونه فک کرده من خرم ...

...

ساعت سه نیم نصفه شب بود .. با صدای زنگ گوشیش به خودش اومد ..

.

.

بله ؟؟

.

سلام بهنام کجایی ؟

_ قبرستون !!!

_ هی پسر معلوم هس تو بازچت شده ؟

_ به تو ربطی نداره !!

_ دیوونه بیا خونه همه نگرانتن ..

.

با عصبانیت گوشی رو قطع کرد .. به درخت گوشه ی خیابون تکیه داد و باز رفت تو فکر ...

.

.

نکنه رفته با از ما بهترون ؟؟

نه .. خودم یادمه روز اول دوستیمون بهم قول داد به جز من به هیچکس دیگه ای فک نکنه

.

برو بابا .. خره اون یه دختره ها .. دخترا بیشتر از یه ماه پای هیچ پسری نمیمونن ..

.

هه .. فک کرده راحتش میذارم ؟؟  باید بهم بگه چرا با من این کارو کرد ؟؟

.

.

.

تا وقتی که هوا روشن شه تو خیابونا قدم میزد و خیال میبافت ... 

...

صبح که شد نزدیک ساعت 9 رفت جلو در خونه ی دختره و منتظر موند تا از خونه بیاد بیرون ..

. کنار یه ساختمون وایساده بود و منتظر بود دختر از خونه بیرون بیاد

.

.

بعد از یه ربع در خونه باز شد .. یه دختر قد بلند .. که سر تا پا سفید پوشیده بود از خونه بیرون اومد..

.

بهنام تو خیال خودش هنوز داشت با دلش و احساسش میجنگید .. که چشمش به اون طرف خیابون افتاد که یه پسر با یه سمند نقره ای وایساده بود ...

.

.

.

صدای کوبیده شدن پنجره به تخت قصه گوی مارو  از دنیای قصه اش بیرون کشید .. بلند شد و پنجره ی اتاقش رو بست ...

.

دوباره برگشت سر جاش تا ادامه ی داستان رو بنویسه .. اما دیگه حال ادامه دادن نداشت .. شاید از آخر قصه اش میترسید ..  به صفحه ی مونیتور خیره شده بود و داستانش رو مرور میکرد .. نخیر نمیتونست داستان رو اینجوری رها کنه .. دلش هم نمیخواست اونو ادامه بده ...  بدون اینکه دست به داستانش بزنه از روی صندلی اش بلند شد و رفت که زنگ بزنه به دوستش تا با هم برن بیرون شاید حالش بیاد سر جاش .. نزدیک نیم ساعت طول کشید تا گوشی رو از بین لباس هایی که کف اتاق بودن پیدا کنه ..

.

.

لیست شماره ها رو به سرعت طی کرد و بالاخره شماره ی دوستش و پیدا کرد ...

طی یک مکالمه ی 5 دقیقه ای قرار شد همدیگه رو سر خیابون لاله جلوی یه پارک کوچیک ببینن ...

.

.

بلند شد و یه نگاهی به صفحه ی مونیتور انداخت و با صدای آروم گفت :

.

.

خوب آقا بهنام تا شما تکلیفتو با دلت روشن کنی من میرم بیرون تا یکم حال و هوام عوض شه ...........

.

.

.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 19:4 توسط L!mo0 ShIriN |

یه عروسک کوچولو گرفته بود دستش . یه لباس خواب بنفش تنش بود...  ... چشماش رنگ غروب بود . نگاهش خسته  ... جلوی پنجره وایساده بود .. چشماشو به آسمون دوخته بود و فکر میکرد .. خدایا یعنی میشه من یه روز پرواز کنم بیام پیشت ؟؟ میخوام بیام مامانمو ببینم .. قول میدم اذیت نکنم .. فقط میخوام یکم باهاش حرف بزنم .. میخوام ازش بپرسم تا کی میخواد منو با تنهایی رها کنه .. مگه چیکار کردم که قهر کرد .. که پر کشید و رفت ..  خدایا ازت خواهش میکنم بذار بیام پیشش .. آخه 10 روزه واسم لالایی نخونده .. 10 روزه که دستاشو لمس نکردم .. 10 روزه شبا تو اتاق خوابم به انتظار اینکه بیاد بوسم کنه و شب بخیر بگم خوابم میبره .. خدا اگه نمیذاری بیام پیشش بهش بگو دیگه با بنفشه دعوا نمیکنم .. دیگه شبا نمیترسم برم تو اتاقم بخوابم .. بهش بگو خودم بند کفشامو میبندم .. بهش بگو قد یه دنیا دلم واسش تنگ شده ..

.

راستی بگو بابا هم خیلی دلش واسش تنگ شده ..

.

وقتی من پیشش هستم بیتابی نمیکنه .. ولی خودم دیدم شبا عکستو بغل میکنه و گریه میکنه .. خودم شنیدم یواشکی باهات حرف میزنه و درد و دل میکنه.. انگار هر شب یه عالمه پودر سفید میریزه رو موهاش ... اخه هر روز صبح موهاش سفید تر میشه .. صورتش مثل پرده ی اتاق خواب بنفشه چروک شده ... دستاشم هی میلرزه .. چشماشم قرمزه همیشه.. یه وقت بهش  نگی من اینارو بهت گفتم هاااا ... راستی مامان بنفشه هم  هی میره تو اتاق خوابشو غذا نمیخوره.. نمیذاره من برم پیشش .. فقط امروز اومد پیشم بغلم کرد و کلی باهام حرف زد  .. تازه بنفشه هم چشماش قرمز بود .. مامان ؟؟ بابا و آبجی چِشون شده ؟؟ هر چی به بابا میگم چی شده پشتشو میکنه بهم و هیچی نمیگه .. بعد هم شونه هاش میلرزه .. مامان خودت گفتی اگه یه روزی رفتم پیشه خدا که استراحت کنم ,هیشکی نباید ناراحت بشه .. یادت نیس ؟ در گوشم گفتی اگه برم زودی بر میگردم .. مامانم ؟؟ آخه زود زودت کی تموم میشه ؟؟ ....

.

.

.

مامانی ؟؟؟  فردا روز مادره .. بابا نشسته تو خونه و هیچ جا نمیره .. میخوام بهش بگم بیاد بریم واست کادو بخرم .. همون شال تیکه دوزیه رو میخرم .. فقط نمیدونم چه رنگیشو دوس داری ؟؟

.

میخوام فردا غافلگیرت کنم ....

.

.

.

آسمون کبود شده بود و با نفس هاش دخترک رو نوازش میکرد

.

.

.

دخترک با خیال مادرش کنار پنجره خوابیده بود ..............

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:18 توسط L!mo0 ShIriN |