دلش میخواست یه ذره از فضای گرفته ی اتاقش در بیاد .. یه اتاق شیش هفت متری .. با یه پنجره ی کوچولو .. که با پرده چشمای پنجره اش رو بسته بود .. اتاقش با نور آبی تیره تزیین شده بود .. تقریبا به هم ریخته بود .. مثل خودش آشفته .. حوصله نداشت .. دلش میخواست مثل همیشه در اتاقش و ببنده با چراغ خاموش و نور مونیتور شروع به نوشتن کنه .. یه آهنگ خسته کننده و دلگیر رو play کرد .. پاهاشو انداخت رو میز .. هدفون رو با صدای آروم گذاشت تو گوشش و شروع به نوشتن کرد .. از همه چی و همه جا مینوشت .. فضای همه ی نوشته هاش بارونی بود .. انقد تو خودش زندگی کرده بود و احساس هاشو کشته بود که یه آدم بد اخلاق و گرفته شده بود .. یه جورایی دیوونه شده بود .. ولی هنوز هم مثل اولا بلکه هم بیشتر از گذشته احساساتی بود .. حتی با خیال داستان هاش هم گریه میکرد ..
.
.
.
بوی بارون مستش کرده بود .. صدای هدفونش رو بیشتر کرد و شروع کرد به نوشتن ادامه ی داستانش :
.
.
چترش و به دیوار تکیه داد و زیر بارون به راه افتاد .. خوبیه بارون این بود که کسی راز چشمای درشت و روشنش رو نمیفهمید .. تند و تند سیگار روشن میکرد .. اون موقع شب هیچ کسی توی خیابونا نبود .. فقط یه پسر خسته .. با قامت کشیده که یه شلوار جین لوله تفنگی و یه بولوز آستین کوتاه سبز به تن داشت .. با سیگاری که دودش بهش آرامش میداد تو خیابون قدم میزد ..
.
.
راه میرفت و به زمین و زمان فحش میداد ..
.
.
آخه یکی نیس بهش من اگه دوست نداشتم واسه چی به خاطرت این همه با افشین و بابا اینا دعوا کردم ؟؟ .. حالا که این همه من و بازی داده اومده بم میگه ازت خسته شدم . تو هم که منو دوس نداری .. بیا همه چیو تمومش کنیم و به زندگیمون برسیم .. احمق دیوونه فک کرده من خرم ...
...
ساعت سه نیم نصفه شب بود .. با صدای زنگ گوشیش به خودش اومد ..
.
.
بله ؟؟
.
سلام بهنام کجایی ؟
_ قبرستون !!!
_ هی پسر معلوم هس تو بازچت شده ؟
_ به تو ربطی نداره !!
_ دیوونه بیا خونه همه نگرانتن ..
.
با عصبانیت گوشی رو قطع کرد .. به درخت گوشه ی خیابون تکیه داد و باز رفت تو فکر ...
.
.
نکنه رفته با از ما بهترون ؟؟
نه .. خودم یادمه روز اول دوستیمون بهم قول داد به جز من به هیچکس دیگه ای فک نکنه
.
برو بابا .. خره اون یه دختره ها .. دخترا بیشتر از یه ماه پای هیچ پسری نمیمونن ..
.
هه .. فک کرده راحتش میذارم ؟؟ باید بهم بگه چرا با من این کارو کرد ؟؟
.
.
.
تا وقتی که هوا روشن شه تو خیابونا قدم میزد و خیال میبافت ...
...
صبح که شد نزدیک ساعت 9 رفت جلو در خونه ی دختره و منتظر موند تا از خونه بیاد بیرون ..
. کنار یه ساختمون وایساده بود و منتظر بود دختر از خونه بیرون بیاد
.
.
بعد از یه ربع در خونه باز شد .. یه دختر قد بلند .. که سر تا پا سفید پوشیده بود از خونه بیرون اومد..
.
بهنام تو خیال خودش هنوز داشت با دلش و احساسش میجنگید .. که چشمش به اون طرف خیابون افتاد که یه پسر با یه سمند نقره ای وایساده بود ...
.
.
.
صدای کوبیده شدن پنجره به تخت قصه گوی مارو از دنیای قصه اش بیرون کشید .. بلند شد و پنجره ی اتاقش رو بست ...
.
دوباره برگشت سر جاش تا ادامه ی داستان رو بنویسه .. اما دیگه حال ادامه دادن نداشت .. شاید از آخر قصه اش میترسید .. به صفحه ی مونیتور خیره شده بود و داستانش رو مرور میکرد .. نخیر نمیتونست داستان رو اینجوری رها کنه .. دلش هم نمیخواست اونو ادامه بده ... بدون اینکه دست به داستانش بزنه از روی صندلی اش بلند شد و رفت که زنگ بزنه به دوستش تا با هم برن بیرون شاید حالش بیاد سر جاش .. نزدیک نیم ساعت طول کشید تا گوشی رو از بین لباس هایی که کف اتاق بودن پیدا کنه ..
.
.
لیست شماره ها رو به سرعت طی کرد و بالاخره شماره ی دوستش و پیدا کرد ...
طی یک مکالمه ی 5 دقیقه ای قرار شد همدیگه رو سر خیابون لاله جلوی یه پارک کوچیک ببینن ...
.
.
بلند شد و یه نگاهی به صفحه ی مونیتور انداخت و با صدای آروم گفت :
.
.
خوب آقا بهنام تا شما تکلیفتو با دلت روشن کنی من میرم بیرون تا یکم حال و هوام عوض شه ...........
.
.
.